تبليغاتX
آره ه ه ه ه . . . داره حل می شه...

آره ه ه ه ه . . . داره حل می شه...

امید تنها چیزی که آدمارو به هدفشون می رسونه

سلام من اومدم

باورتون می شه؟

من عمل کردم.  خودم که هنوز باورم نشده. بیخیال. همین. من عمل کردم. حالمم خیلی خوبه. اسم دکترامم بگم چون تقریبا جدیدن. دکتر کاشنی که با دکتر امامی عمل می کنن و چون دکتر امامی مسافرت بودن و من خیلی عجله داشتم قرار شد خانم دکتر کاشانی که متخصص زنان هستند یه دکتر خوب برای بالا تنم پید کنن. دکتر دستمالچیان بالا تنم رو عمل کردن و فقط یه خط افقی از بالای قهوه ای نوک سینه برش داد و سرشو گذاشته وسطش. جای بخیه ها فعلا خوبه. تا ببینیم بعد چی میشه. من انتظار زیادی ندارم. خودم انتخاب کردم که ایشون عملم کنن با اینکه می دونستم دفه ی اولشونه که تی اس عمل می کنن. در هر صورت. کل هزینه م شد ۷۰۰/۵ . لاپاراسکوپی شدم و این روش مزیتش اینه که فردای روز عمل مرخصشدم و ۴ روز بعد از عمل با اتوبوس برگشتم خونمون. یعنی ۸ ساعت تو اتوبوس بودم

 اگه سوالی بود بپرسید. من می تونستم از امروز برم سر کلاسام بشینم. حالم خوب بود از اول درد نداشتم فقط ۷ ساعت بیهوش بودم و یکم بد بهوش اومدم.ترجیح دادم دو هفته ای استراحت کنم و برم دنبال شناسنامم.

حس فوق العاده ایه. به امید روزی که شما هم این حس رو تجربه کنین.

فعلا

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:50 توسط یاشار| |

لحظات خاصیه برای من و مادرم. امشب یا من ناراحت می شم یا اون. امشب من یا تو اتوبوس بخوشحالی می خوابم و یا گریون تو تخت خودم.

نمی دونم چی می شه. ولی هرچی که بشه من حس خوبی ندارم. اگه چیزی که من می خوام بشه حس خوبی ندارم چون نمی تونم غصه مامانمو ببینم و اگه چیزی که اوند بشه خودم غصه دار می شم. در هر دو صورت من خوشحال نیستم. نمی دونم چرا اینجوری شد. ولی واقعا حق من نبود این همه استرس و فشار بکشم. حق من نبود. باور کن

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:12 توسط یاشار| |
سلام دوستان

شرمنده اگه نبودم

چیزی پیدا نمی کردم در موردش بنویسم.

کارام دیگه آخرشه. ۴ شنبه کمسیون می رم و اگه کار خوب پیش بره دیگه تمومه.

دانشگامم احتمالا قبولم تهران. مامانم به این فکره که بریم خونه بگیریم و اونم با من بیاد. از این بابت خیلی خوشحالم. دیگه نگرانی خاصی ندارم. همه چیز خوبه. امیدوارم شما هم خوب باشید.

فعلا

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:20 توسط یاشار| |

حالا که بزرگترین تلاش زندگیم منجر شده به بزرگترین موفقیت زندگیم چرا به اندازه کافی خوشحال نیستم؟ نمی دونم. کدوم احمقی هست که رتبش بشه ۱۶ و خوشحال نشه؟ نمی دونم. چرا مامانم همیشه دوست داره بزنه تو ذوقم ؟ نمی دونم. چرا دوس داشتم رتبم بیشتر می اومد تا مجبور می شدم تهران قبول شم؟ نمی دونم. چرا باید همیشه قیافه اخمو مامانمو تحمل کنم؟ نمی دونم. مامانم چرا خوشحال نیست؟ اینم نمی دونم. خیلی چیزا نمی دونم. مثلا اینکه چی مامانمو خوشحال می کنه. یا چی کار کنم که مامانم از من راضی باشه؟ چیکار کنم که خوشش بیاد؟ این سوالا جواب نداره. مامان من افسردس. هیچ دلیلی نمی بینم واسه شادیش. فقط من چرا باید افسرده باشم مامان؟ چرا نمی ذاری همه چیزو حتی اگه بد باشه خودم تجربه کنم؟ چیزی که خودتم مطمئن نیستی بد هست یا خوب؟ مامان من ۸ ماه به عشق تهران درس خوندم. چرا حالا می زنی تو ذوقم؟ آخه واسه چی مامان. نمی دونی چقدر روحم پژمرده می شه اگه نذاری بشه. نمی دونی. کاش می دونستی

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:22 توسط یاشار| |

من هر روز محاکمه می شم. امروز زودتر. شاید واسه این که زود بیدار شدم شاید. همیشه به این فکر می کنم که شاید به این خوبی ها که فکر می کنم نیستم. می دونین من همیشه فکر می کنم آدم خوبی هستم.آخه تا حالا کسی بهم نگفته که از دستم ناراحته ولی احساس می کنم اینجوری نیست. آره من آدم بدی ام. مطمئنم الان تو هم همین فکرو می کنی. ولی تقصیر خودته. تو فکر می کردی من خوبم؟ تو فکر می کردی من لیاقته عشقو دارم؟ تو فکر می کردی من لیاقت دارم که زندگی تو واسم بذاری؟ تو بدون اینکه ازم شناختی داشته باشی به همه اینا فکر می کردی و لابد الان داری به این فکر می کنی که من لایق بدترین هام. به این فکر می کنم که بهم نیومده... می دونی چی؟ انگار همه چی...

مامانم می گه خیلی خوش بینم و همه رو خوب می بینم. شاید بهتر باشه خودمو اینجوری نشون ندم. آدمای رنگارنگ ازتون بدم میاد. از همه تون. انگار منم باید مثل همه فکر کنم. می خواستم هرچی تا الان تو وبلاگم نوشته بودمو پاک کنم و به جاش حرفایی از تنفقر بزنم . حرفایی از نا امیدی. پوچی. چیزایی که حقیقت دارن. فقط یه حقیقت دیگه هم وجود داره حقیقتی که اسم جبر زندگیه. من مجبورم زندگی کنم چون جرات خودکشی ندارم . این حقیقت یعنی زندگی فقط در سایه روحیه خوب امکان داره پس منم سعی کردم روحیه مو حفظ کنم. دیشب دوست داشتم بمیرم. نه نه مردن نه. دوس داشتم نابود می شدم. دوس داشتم وجودم از بین می رفت. آرزو کردم. ولی صبح که بیدار شدم همین بودم.

می گن دروغ گفتن خوب نیست. راستگویی خوبه. من تقریبا همیشه راستشو گفتم چون وقتی دروغ می گم عذاب وجدان منو از پا در میاره. ولی هیچ خیری از راست گفتن ندیدم. باور کنید. انگار خوب نیست راست گفتن. راست گفتم و بعد کلی بلا رو سرم نازل شده. دروغ گفتم و هیشکی نفهمید. شاید تشویق هم شدم. شاید حتی پاداشی هم گرفتم. ولی من بازم همین کارو می کنم یعنی راستشو می گم . می دونی چرا چون هنوزم باور دارم که آدم خوبیم.

دنبال مرد می گشت. جون من اگه پیداش کردی یه سوال بکن  ازش. بهش بگو اگه مردی و قوی آیا حاضری به خاطر چیزی که باور داری و هیشکی باور نداره ، نصف عمرتو کل سلامتیتو از دست بدی؟ حاضری کاری بکنی که هر روز منتظر یه مرض تازه باشی که بیاد سراغت؟ حاضری 1 سال از عمرتو حرفای تکراری بزنی؟ لین ازش بپرس. چون فکر کنم اینا چیزای کوچیکین. اگه حاضر نباشه این کارارو بکنه ... نه متاسفم عشقتون مرد نیست بهتر دنبال مرد دیگه ای بگردین. شایدم فقط به من می گفتی دنبال مرد می گردی. شاید دنبال یه خر بودی که هیچی ازت نخواد هیچی بهت نگه و عاشقانه دوست داشته باشه. در هرصورت. کاری باهات ندارم. هیچ حسی نسبت بهت مندارم. و این یعنی یه چیز مثبت. یعنی تو واسه من مردی.

و تو. یه چیزاییم واسه تو دارم. نمی دونم چرا این کار احمقانه رو دوباره انجام دادم و ریدم به رابطه ای که می تونست ازین بهتر باشه. گفتم که من همیشه یه دوست خوبم نه یه دوست پسر خوب. امممممم.... نه حرفی باهات ندارم. چون بازم فکر میکنم اشتباه از من بوده. تو دختر خوبی هستی دیشب که گفتم بهت.

من آدم بدیم. من بدم. من آدم بدیم.آره من آدم بدیم....

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 9:15 توسط یاشار| |